تبليغاتX
سرزمین عشق

می دونستی

میدونستی که شدی همدم این دل

میدونستی که شدی ملکه این ذهن

میدونستی که شدی رویای خوابم

میدونستی که شدی متن کتابم

میدونستی که چقدر بی تو اسیرم

اسیر عشقم بی تو میمیرم

میدونستی که چقدر برام عزیزی

توی قلبو ذهنمی برام طبیبی

میدونستی که فقط تو رو دوست دارم

عاشق توام و فقط تو رو میپرستم

میدونستی که چقدر دلم اسیره

بی تو این ثانیه ها جونمو مگیره

میدونستی که چقدر تنهایی سخته

بی تو این فاصله ها پر درده

میدونستی که شدی این دلو جونم

رفتی توی پوستم تو گوشتو خونم

میدونستی میبینم اسمتو هر جا

سر در خیابونا توی کتابا

میدونستی که دارم بی تو میمیرم

توی این تاریکی شبام اسیرم

میدونستی که چقدر دلم گرفته

عاشق چشات شده تنها شکسته

میدونستی که شدی مبداد فکرم

میدونستی که شدی مقصد شعرم

میدونستی که دلم پیشت اسیره

دستام یخ میزنه بی تو میمیره

نکنه ندونی و تنهایی رد شی

بشی یک مسافر و عاشق شب شی

نکنه بی تو بمیرم توی این خواب

نکنه منو بذارن زیر این خاک

چقدر سخت میشه اون وقت روزگارم

بی تو من این شبا چه بی پناهم



+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 13:0 توسط سامان |

درباره ی ما


سر کلاس ادبیات معلم گفت :


فعل رفتن رو صرف کن


گفتم : رفتم ...رفتی ...رفت


ساکت می شوم ، می خندم ،


ولی خنده ام تلخ می شود


معلم داد می زند :


خوب بعد ؟ ادامه بده


و من می گویم :


رفت ...رفت ...رفت


رفت و دلم شکست...


غم رو دلم نشست


رفت و شادیم مُرد...


شور و نشاط رو از دلم برد


رفت ...رفت ...رفت


و من می خندم و می گویم :


خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر


است


کارم از گریه گذشته که به آن


می خندم


09354522912

منوی اصلی

پیوند های روزانه

آرشیو

موضوعات وبلاگ

ابزار

PageRank


کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ saman1990 محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم